آغوش دلتنگی مهتاب
گوش بسپار این صدا ،صدای ســــــــــــــــــــــــکوت یک فریاد است ، برای تو ، روشن دلان و عشاق ابدی
خستگی هامو بگیرید
غم چشمامو بگیرید
دردو از تنم بگیرید
بذارین برم از اینجا
بذارین برم از اینجا
جنگ من با تن تمومه
بردن و باختن تمومه
بذارین برم از اینجا
موندن و رفتم تمومه
نمیخوام و نمیتونم
به لبم رسیده جونم
بذارین برم از اینجا
دارم تنگی نفس می گیرم
از بس انتظار تلختو کشیدم
بذارین برم از اینجا...
من با یک اشتباه به این دنیای زشت آمدم ؛ و من این اشتباه نابخشودنی را در حق هیچ کودکی نخواهم کرد... من جنایت کار نیستم.من انسانم و یک رنگ و زاده عشق و هوسم... ولی پاک سوگند که هیج نفسی اجباری از من به وجود نخواهد آمد...مرا با این دنیا کاری نیست.
There’s a fire starting in my heart,
Reaching a fever pitch and it’s bringing me out the dark,
Finally, I can see you crystal clear,
Go ahead and sell me out and a I’ll lay your ship bare,
See how I’ll leave with every piece of you,
Don’t underestimate the things that I will do,
There’s a fire starting in my heart,
Reaching a fever pitch and it’s bring me out the dark,
The scars of your love remind me of us,
They keep me thinking that we almost had it all,
The scars of your love, they leave me breathless,
I can’t help feeling,
We could have had it all,
(You’re gonna wish you never had met me),
Rolling in the deep,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
You had my heart inside your hand,
(You’re gonna wish you never had met me),
And you played it to the beat,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
Baby, I have no story to be told,
But I’ve heard one on you and I’m gonna make your head burn,
Think of me in the depths of your despair,
Make a home down there as mine sure won’t be shared,
The scars of your love remind me of us,
(You’re gonna wish you never had met me),
They keep me thinking that we almost had it all,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
The scars of your love, they leave me breathless,
(You’re gonna wish you never had met me),
I can’t help feeling,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
We could have had it all,
(You’re gonna wish you never had met me),
Rolling in the deep,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
You had my heart inside your hand,
(You’re gonna wish you never had met me),
And you played it to the beat,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
Could have had it all,
Rolling in the deep,
You had my heart inside your hand,
But you played it with a beating,
Throw your soul through every open door,
Count your blessings to find what you look for,
Turn my sorrow into treasured gold,
You’ll pay me back in kind and reap just what you’ve sown,
(You’re gonna wish you never had met me),
We could have had it all,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
We could have had it all,
(You’re gonna wish you never had met me),
It all, it all, it all,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
We could have had it all,
(You’re gonna wish you never had met me),
Rolling in the deep,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
You had my heart inside your hand,
(You’re gonna wish you never had met me),
And you played it to the beat,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
Could have had it all,
(You’re gonna wish you never had met me),
Rolling in the deep,
(Tears are gonna fall, rolling in the deep),
You had my heart inside your hand,
(You’re gonna wish you never had met me),
But you played it,
You played it,
You played it,
You played it to the beat.
I LOVE YOU ADELE
بالاخره بعد از هفت
سال
به نقطه
پایان رسیدم
خدایا شکرت
داستان مسعود شهریار
هم به پایان رسید.
ان شالله مورد
ویرایش قرار میگیره.
دعا کنید بتونم چاپش
کنم.
و چنان آرامم کسی فکر نکرد به زیر خاکستر آرامشم چه هیاهویی برپاست...
به زودی زود خبرهای خوشی به گوشتان می رسد از داستانی که مدتهاست دارم می نویسم ...
انشالله بی حرف پیش دارم تمام تلاشمو می کنم که زودتر به انتها برسه و برای ویرایش
بعدی حاضر بشه..و به خصوص این داستان برای عزیزترین کسم نوشته شده به نام " آیه های تسنیم "
مراقب خودت باش
جایش هست از تمام عزیزانی که مرا یاری کرددند تشکر کنم
از جمله دایی حمید عزیزم، خواهرم و مادر گلم
و دوستان عزیزم سارا خانم ، فاطمه جان و آیه های تسنیم که حق این داستان را
ایشون می دونم ، چون وجودش باعث شد من بتونم ادامه بدم.
با سپاس بسیار
بدرود تا درودی دیگر
عیدتان هم مبارک
یادم آید روزی که
دستان سردت را
در آغوش گرمم فشردم
با صداقت فریاد زدم
چشمانم را باز کرده ام اکنون
تو زندگی منی
دیگر شکی نیست
دیگر نقابی نیست
بر چهره
لبخندی به من زدی
باور نکردی اما من هنوز به پای تو نشسته ام..
همیشه دوستت دارم.
این دم از فرا عشقی بود که
تو معنایش را نفهمیدی.
و اکنون که در تنهایی جایت را خالی میبینم
میدانم دوستت دارم یک حرف تو خالی نیست
و این آزمون پروردگاری
نبود چندان سهل بر ما
عشقت و من.
نقاب سکوت بر چهره می نهم
و جبه بادهای ناشناخته را می پوشم
و وشاح شهرزاد را
و آنگاه پیاپی سخن می گویم
تا چیزی نگفته باشم
...
شهریار گفتگوی با زنانش را دوست نمی دارد،
مگر بر بساط شمشیر !
اما صداقت من ترا خواهد ترساند.
از این دست ساعت ها
با تو سخن می گویم .
تمامی آنچه را که دوست می دارم ،
تنها یک لحظه ملتهب ،برای گفتنش
بسنده است؛
تا چونان درخشش آذرخش
در آن قدرتم را نجوا کنم :
" آه... ای درمانده!
دوستت دارم! "
غاده السمان
دلتنگتم از بس که
دلم تو رو می خواد و
تو منو نمی بینیییییییییییییییی
دلتنگتم از بس که
از من دوری و اما دل یادت میکنه
دلتنگتم از بس که
تورو این روزا تنفس می کنم
تو هوای زمستونی خاطره هام
بدن می کوبم به دیوار و در
تا که فراموشم نگردی از خاطر عشقم
دنیای من تویی
این یک حرف ساده نیست
یک عمر دلتنگی در سکوت است
سوار تاکسی که میشم
بازم دستگیره رو می کشم
شیشه غبار آلود ُ پاک می کنم
اما دلم هنوز روشن نیست
به سر کوچه نم نم می رسم
آروم آروم به طرف پایین جادده می خزم
این کوچه ها همیشه برای من تکرار میشن
اما هنوزم سایه به سایه یه نفر دنبالمه
کسی که با گذشتن از اون حتی
در خاطراتم بیشتر و بیشتر
حک می شود و می شود
با اینکه مرا نمی بینی و نمی بینی
نمی شنوی و نمی شنوی
در دل سپردن به باد زندگی می کنم
از من بپرس کجا هستم تا بگویم
زندانی سلول انفرادی دنیا...
نگویم از این درد ها که چرا
این چون و آن چونند
ننالم از خم ابروی گیسوی یاران
که بی جهت کشم هر دم نازان
منم خاموش فانوس ِ خشکی ها
منم خیره مانده در خیره چشم ها
عجیب
که هیچ شکایت نیست
در سکوت فریاد غریبه ی شهر
که روزی از میان انبوه تن های سرد
در هوای مه آلود سنگین تنهایی
آهسته رخت خواهد بربست...
چه قدر در این دنیا باید صبور باشی
و درهای بسته را با سنگ مقاومتت بشکنی
در این مدت کم و بیش نازیبا و ناخوشایند که در غم عشقم سوختم
از من تنها مانده آن آدم خسته و ناامید دیگر نیست
چیزی از جنس مرد در بیرون و درونم نمایان گردیده
مرهم دردهایم را از ته بریدم ، و تا آنجا که میشد خودم را از چهره قبلم خارج کردم ، با محو کردن زیبایی ام و تبدیل من به منی دیگر که شباهتی با من گذشته ام دیگر ندارد
تا شعله زبانه کش نا آرام درونم فرو کش کرد.
ساده تر به کلام ، من دیگر یک دختر زیبا نیستم با گیسوهای بلند، بلکه یک جنسی دیگر از یک انسان عاشق و خالص شده ام... شبیه جنسی از "بودای عاشق"
تو عزیزی هنوز مثه یه رویا
تو شبهایم مهتابی میشی
با اینکه میدونم شعرامو نخوندی تو هیچ وقت
بازم تو رویا چشمامو روی پنجره ای باز می کنم
که صورت تو رو برام نقاشی کنه
فرصت پرواز به دستان تو می دهم
تا بالهای درخشانت سایه بان ستارگان شبهایم باشد
در این فریاد سکوت شبانه نیمه هنوز
در کوله بار روزگارم صبر می گذارم و
زیپ سفتش را محکم بالا می کشم
تا بدانی تا چند آسمان فریاد دوستت دارم پر کشید
آن سوی آسمان هشتم دستانت
را خواهم دوباره گرفت و
در لحظه های سکوتم، فقط یک آرامش جاریست
چشمانت از آن من است بعد از مرگ
در سرنوشتت جاری میسازم روحم را
تا که در تقدیرت دیگر، اتفاقی نباشم
تا ازلیتم مراقب چشمانت خواهم ماند
تا نگرانی بمیرد در اشک های نم ناک بخت من...
تا به کی این بی پایان انتظارت
چیزی بگو شاید که آرام گیرد این دل با صدایت
روزگاران پی هم میرود ز یک دیگر
از خاطراتم اما یک دم نخواهد رفت چشمان ترت
کاش میدانستی نمانده دیگر برگی بر آن درختان سبز
میکشم دستان سردم را بر پیشانی داغم که
میدانم حرارت داغی ست در سینه که می سوزاند وجودم
پنجره ای در دوردست ها می بینم
که رو به جهانی دیگر گشوده شده اند
سایه ای آشنا را در پس آن احساس می کنم
سایه ای پر قامت و سخت که فاصله ها گرفت آن را از من
دستانت را بر کش از دوردست های خیال من
دیگر نمانده قلبی برای تپیدن و نامت را فریاد کردن
شاید این قصاصی باشد بر بی گناهی فاصله ها و جاده ها
شاید این چشمان بی مهر تو بودند که سیر گشتند از من
وجود سرشار از بی مهری و بهانه هایت برای دل کندن
گواهی بود بر گناه آلوده کردن احساسی پاک و مقدس که
آن را عشق می خواندند ...
بخشیدمت برو
بخشیدمت نمون
عشقی نمی شکوفه تو قلب سردمون
از خاطرت ببر
چشمای خیسمو
چیزی نگو گلم بخشیدمت برو
بخشیدمت اگه به فکر رفتنی
اگه کنار من تنهاتر از منی
به دل نگیر اگه که بی تحملم
تنهام بذار برو بخشیدمت گلم
تو میری و دوباره من از بی قراری می گذرم
از شب من رد میشی و از خواب گریه می پرم
بی تو شکوفه می کنم تو فصلی از نیاز و غم
کنار رد و پای تو ویرونیمو حس می کنـــــم
تو میری و دوباره من از بی قراری می گذرم
از شب من رد میشی و از خواب گریه می پرم
نه تو به من دل می سپری نه من شبیه تو می شم
چیزی نمونده از منو دستای مثه آتیشم
بخشیدمت اگه به فکر رفتنــــــی
اگه کنار من تنهاتر از منــــــــــــــــــی
به دل نگیر اگه که بی تحملـــــــــــــــــــم
تنهام بذار برو بخشیدمت گلــــــــــــــــــــــــــــــم
بابک جهانبخش
خیلی سردمه ، دو ساعته بیشتر تقریبا ً از دانشگاه اومدم ، خیلی زحمت کشیده بودم تا برسم خونه اما دلم نیومد با وجود تمام کارایی که روی سرم ریخته نیام اینجا ، آخه انگار زخم کهنه ام سر باز کرده ، ذهنم آنقدر شلوغه که نمیدونم کدومشونو بنویسم ، امروز وقتی داشتم با دوست عزیزم ( ف جان ) از دانشگاه برمی گشتیم خیلی دلم می خواستم بلند فریاد بزنم بگم چه قدر خوشحالم که دوست خوبی مثه تو پیدا کردم که در کنارش آرامش پیدا کنم ، بعد از این همه سختی هایی که کشیدم و اشکهایی که ریختم حالا خدا یه خواهر خوب بهم داده ، ازش خیلی ممنونم چون اگه خدا اونو برام نمی رسوند معلوم نبود الان ... از ایستگاه نواب پیاده شد و من دوباره باخودم تنها شدم، یه چیزی انگار همون لحظه از جلوی چشمام رد شد ، مثه یه برق ؛ انگار که یه ورق از زندگیم بود که ورق خورد و همه اتفاقایی که این مدت برام افتاده بود چند ثانیه مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشتند و من مثه آدمای مبهوت فقط به یه نقطه خیره شده بودم و همه داشتند با تعجب منو نگاه می کردند ، کاش می تونستم آخر داستانو حدس بزنم که به کجا خواهم رسید یه بهشت یا ... خدایا به همه ء ما کمک کن و عاقبت به خیرمان بگردان.
| Design By : Night Melody |

